رواج خرافات

می گویند سفیر انگلیس در دهلی از مسیری می گذشت دید یک جوان اگاه هندی لگدی به گاوی می زند، سفیر انگلیس از خودرو پیاده میشود و بسوی گاو میدود و گاو را میبوسد در این لحظه گاو ادرار میکند و سفیر با ادرار گاو دست و صورتش را می شوید مردم حاضر که می بینند یک غریبه اینقدر گاو را محترم می شمارد و سجده می کنند و آن جوان آگاه لگد زن را مجازات می کنند ،همراه سفیر انگلیس می پرسد جناب سغیر چرا این کار را کردید سفیر می گوید لگد این جوان آگاه فرهنگ هندوستان را می خواست 50 سال جلو بیاندازد! اما من اجازه ندادم .
جهل و خرافات عامل اصلی عقب ماندگی و بی فرهنگی ملتهاست جهل و خرافات می تواند در جزیی تزین بخشهای دین رسوب کند حتی در عبادت روزانه ...
عوامل حکومتی بعضی از کشورها دانسته خرافات را در بین مردم کشور خودرواج می دهند تا بتوانند مستبدانه حکومت کنند .

وصیت گابریل

بخشی از وصیت نامه گابریل گارسیا ملرکز

و این هم خداحافظی يا وصيت نامه یکی از غول های ادبیات قرن بیستم و برنده نوبل ادبیات، خالق « صد سال تنهایی»
.................... 
گابریل گارسیا مارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست و می‌داند عمر زیادی برایش باقی نیست.بخوانید چگونه در این نامه‌ کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظی می‌کند:

اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد، از این فرصت به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم.

به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی‌راندنم، اما یقیناً هرچه را می‌گفتم، فکر می‌کردم. هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود، بها می‌دادم. کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌بافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم می‌بندیم، شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم. راه را از‌‌ همان جایی ادامه می‌دادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر می‌خواستم که سایرین هنوز در خوابند.

اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من می‌بخشید، ‌ ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان می‌کردم.

به همه ثابت می‌کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی‌شوند، بلکه زمانی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نمی‌شوند.

به بچه‌ها بال می‌دادم، اما آن‌ها را تنها می‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند.

به سالمندان می‌آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا می‌رسد، با غفلت از زمان حال است.

چه چیز‌ها که از شما‌ها [خوانندگانم] یاد نگرفته‌ام ...

یاد گرفته‌ام همه می‌خواهند بر فراز قله‌ کوه زندگی کنند و فراموش کرده‌اند مهم صعود از کوه است.

یاد گرفته‌ام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت می‌فشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند.

یاد گرفته‌ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده‌ای را از جا بلند کند. چه چیز‌ها که از شما یاد نگرفته‌ام ... .

احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا...

اگر می‌دانستم امروز آخرین روزی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم.

اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی، استفاده کن. هیچ کس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ آن هایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روز بی ارزشی خواهی داشت...همراه با عشق.

گابریل گارسیا مارکز

ادامه نوشته

تنگ نوروزی روحانی

ادامه نوشته

نقد از کپلر

آزادی امام موسی صدر

تصویر اوشو

زندگی بی الگو  اوشو     osho

راه بی تمرین راه بودا است .

زمانی که تمرین را رها کنید زندگی حیات می یابد ، تمرین زندگی را می کشد ، وقتی در تمام مسیرها و رویدادها بدون هیچ الگویی جریان پیدا کنید بدون هیچ فشار نظام یافته ، آنوقت نظم و قانون واقعی خود به خود پدیدار می شود . 
پس چه باید کرد ؟ اگر بی تمرینی راهش است چه باید کرد ؟ 
فقط به خودی خود زندگی کنید ، چرا می ترسید از اینکه خود به خود و بی الگو زندگی کنید ؟! از خطر می ترسید ؟ کمی خطر هم خوب است زندگی را زنده تر می کند ،فقط مرده ها از خطر دورند ، به همین دلیل است که مردم مرده می شوند همه خود را درگیر مقبره های آسایش کرده اند ، در عادات زندگی می کنند فقط برای آسایش ! به سبب آسایش است که همیشه در راهی کانال مانند حرکت می کنیم . زندگی مثل رودخانه است ، راه خودش را می رود کانال نیست .
اشو _ فقط یک آسمان
 
 
 

مرگ و زندگی  از اوشو osho


تو همیشه ﻓﮑر ﻣﯽ ﮐﻧﯽ ﮐه زﻧده ای ، اﻣﺎ ھﯾﭼﮕﺎه ﻓﮑر ﻧﻣﯽ ﮐﻧﯽ ﮐه ﻣرده ﻧﯾز ھﺳﺗﯽ . ﻓﮑر ﻣﯽ ﮐﻧﯽ ﮐه ﻣرگ ﺟﺎﯾﯽ در آﯾﻧده ﺑر ﺗو رخ ﻣﯽ دھد ، اﻣﺎ اﮐﻧون زﻧده ای. ﻣرگ ﭼﯾزی اﺳت ﮐه ﺑر ﺗو رخ ﻣﯽ دھد ، ﻣﺎﻧﻧد ﯾﮏ ﺗﺻﺎدف ، ﯾﺎ ﻣﺎﻧﻧد ﭼﯾزی از ﺑﯾرون .

ادامه نوشته

مهمترین قسمت بدن   سفر درونی - اشو

اگر از کسی بپرسم که مهمترین قسمت بدن کجاست ؟ او ناخودآگاه دستش به سوی سرش می رود ، یا اگر زن باشد ممکن است بگوید که قلب مهمترین بخش بدن است . مردها بر سر تکیه دارند و زنها بر قلب . اما جامعه ای که بر این دو تکیه دارد هر روز بیشتر به سمت تباهی می رود زیرا این دو هیچکدام مهمترین بخش بدن نیستند ، ریشه های انسان در سر و قلب نیست ، اینها فقط گلها هستند ، منظورم از ریشه چیست ؟ همانطور که گیاهان ریشه هایی دارند که توسط آن از زمین نیرو می گیرند انسان نیز ریشه هایی دارد که توسط آنها از روح انرژی زندگی را دریافت می کند .
پس ریشه های انسان کجاست ؟ 
وقتی کودک در رحم مادر است از چه طریق با مادر ارتباط می گیرد ؟ نه سر و نه قلب ... از ناف ارتباط می گیرد .
انرژی زندگی از طریق ناف در دسترس اوست ، سر و قلب بعدا رشد می کنند ، از طریق ناف ریشه ها در بدن مادر و در بدن کودک گسترده می شود 
مهمترین بخش بدن انسان ناف است . 
سفر درونی - اشو