صحیفه امام، ج5، ص244
ما فرض مى‏كنيم كه شاه خيلى هم مرد صالحى- فرض كنيد- باشد، خيلى هم آدم صحيحى باشد، خيلى هم خدمتگزار به مردم باشد، خوب وقتى مردم يك خدمتگزارى را نخواستند بايد كنار برود. ما فرض مى‏كنيم اين طور كه خير ايشان مصالح مملكت را ملاحظه كرده است، ايشان مى‏خواهد آزادى بدهد، ايشان مى‏خواهد مملكت را مستقل‏ كند، ايشان مى‏خواهد مملكت را به تمدن نو برساند، همه اينها را ما فرض مى‏كنيم صحيح، مى‏خواهد يك همچو كارهايى را بكند لكن اهالى مملكت- مى‏خواهند- مى‏گويند ما اين را نمى‏خواهيم كه سلطان ما باشد؛ سرنوشت اهالى مملكت با خودشان است؛ ما همچو خدمتگزارى را نمى‏خواهيم؛ ايشان بروند كنار، ما خودمان يك خدمتگزار ديگر جايش مى‏گذاريم. ما فرض مى‏كنيم اگر ايشان آن هم بود، آن طور هم بود، مثل سايرِ مثلًا انسانها يك انسانيتى داشت، باز هم اهالى يك مملكت حق داشتند به اينكه بگويند كه ما اين خدمتگزار را، اين آدم بسيار صالح خوب را كه مى‏خواهد مملكت ما را بهشت برين بكند، ما نمى‏خواهيم ايشان بهشت برين كند مملكتمان را! حق ندارند اين را بگويند؟ حقوق بشر اين نيست كه هر كسى، هر بشرى حق دارد كه سرنوشت خودش را خودش تعيين كند؟ اينها مى‏خواهند سرنوشت خودشان را خودشان تعيين كنند و اين آقاى خدمتگزار را نمى‏خواهند.